![]() |
![]() |
|
| و شاید مرگ عقوبت گم کردن لهجه کودکانه زندگیست... (از: علی روح نواز) |
|
1. روزی روزگاری پسربچه ای میوه ی سیبی را از درختی چید. و این چنین داستان جدیدی در دفتر آفرینش آغاز شد. پسر بچه در مرغزار سرسبز سرمست می دوید. سرخوش از شروع داستانی جدید. ایستاد، دست هایش را با آرامش خاصی باز کرد، چشم هایش را بست و شروع کرد به چرخیدن. چرخید و چرخید و غرق شد در آغوش داستان. قطره ی بارانی بر دو چشمش بارید. بدون آنکه چشم هایش را باز کند، بر روی چمن های دشت رها شد و به سیبش گازی زد. و در جایی چشمانی امیدوار شدند. 2. سیب را که خورد از جایش بلند شد و درست در همان جایی که خوابیده بود هسته ی سیب را کاشت. سپس دست هایش را باز کرد، پرنده ای شد و پرواز کرد به سوی آسمان. سال ها گذشت و هسته ی سیب تبدیل به درخت تنومدی شد. در یکی از روزهای گرم تابستان، پرنده پرواز کرد و بر شاخه نشست. این بار تنها نبود، پرنده ی دیگری همراهش بود. لانه اشان را بر شاخه ی درخت ساختند. و درخت با گرمی مهمانانش را در آغوش گرفت. و در جایی کسی لبخندی زد. 3. انسان یعنی مستاجر. و مستاجر یعنی موقتی. و موقتی یعنی هر آنچه را که به تو بخشیده اند روزی پس خواهند گرفت. و این یعنی ببخش قبل از آنکه فرصت فرا رسد. ببخش تا دیگران نیز ببخشند. تا بخشی از حلقه ی ببخشی باشی که روزی خود تو را فرا گرفته بود. شاید هدف از آفرینش جز بخشش نباشد... 4. و داستان همچنان ادامه دارد... 11:25 شب 5 می 2011 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
گاهی حرف می زنی. درونت را رها می کنی در هزارتوی کوچک دنیا. و کمی بعد نظاره گر بازی حرف ها می شوی. گاهی حرف هایت سنگین تر از آنند که در قالب سخن درآیند. که به پرواز در قلمرو آدمیان بپردازند. که بخشی کوچک از دنیای کوچک را بسازند. و تو می مانی و حرف هایی که بارور شده اند بی آنکه تولد یابند. و تو به سرپناه دنیای بزرگت سرازیر می شوی. و حرف هایت را مکتوب می کنی. حرف هایی از جنس دنیای بزرگ. و سرخوشی از حسِ ارضای احساست. و گاه قلمت طغیان می کند. سر باز می زند از روزمرگی اش. شاید برای خودش شخصیتی ساخته باشد. که البته حق طبیعیِ هر موجود زنده یا غیر زنده است. و البته حق هر لحظه و بازه و خاطره ای از این خواب کوتاه که بعضی ها زندگی می نامندش است که مالکیتِ خود را خود به عهده گیرد. که هر خاطره ای سرنوشتِ خود را رقم بزند که آیا بماند یا برود. سفر حق هر تکه ی این رویای در حال تغییر، زندگی، است. و در این رویا درهایی هستند که باید باز گذاشته شوند برای رفتن یا برای برگشتن. و تو کلید هایی در دست داری تا درها را قفل کنی، ولی مگر نه اینکه مالکیت هر ثانیه از برای خودش است؟ پس تو کلید ها را در گنجه می گذاری. و سرشار می شوی از بدرقه ی خاطراتی که می خواهند سفر کنند و در عین حال مملو از شادیِ خوش آمدگویی به آن هایی که پخته تر بازمی گردند. و تو می مانی و حرف های باروری که می خواهند متولد شوند و زبانی که گشوده نمی شود و قلمی که سر به سرنوشتِ خویش نهاده. و تو به ناچار سکوت می کنی. و حرف هایت در هم تغلیظ می شوند. حرف هایی که در مایه ی وجودت حل می شوند و تازه از اینجاست که تو از آنچه که هستی به آنچه که می خواهی باشی دگردیسی می کنی. و سکوت می کنی. می بینی...و سکوت می کنی. می شنوی...و سکوت می کنی. احساس می کنی...و سکوت می کنی. تفکر می کنی...و سکوت می کنی. و تو پر می شوی از سکوت حرف هایت و حرفهایت از سکوت تو. و تو در حالی که در آینه به خودت می نگری، متعجب می مانی در آن روزی که سکوتت نیز سر به راه خویش گیرد...
یک شنبه 16 ژانویه 2011 3.48 دقیقه نیمه شب. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
قفسه کتاب ها پر بود از نویسنده هایی که پشت جلدِ کتاباشون پنهان شده بودند. حتی نیم نگاهی هم کافی بود تا بفهمی که خیلی وقته چشم انتظارن تا کسی اونارو دوباره بخونه. چیزی تو نگاه نویسنده ها موج می زد. درِ قفسه رو که باز کردم مارک تواین سرفه ای کرد و با اون طنزِ تیزش گفت: وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم، اگر می دونستم یه روز کتابِ زندگی نامه ی من قراره بشه همسایه ی کتابِ فیزیکِ رادیوتراپی، هیچ وقت به دنیا نمی اومدم. درست نفهمیدم منظورش چی بود. کریستین بوبن اومد قضیه رو روشن تر کنه ولی کلاً موضوع رو عوض کرد. میلان کوندرا هم که ساکت یه گوشه نشسته بود. آخرش ژان پل سارترِ واقع نگر به کمکم اومد، و گفت: هر بار که خواننده ای کتابی را بخواند، بسته به شرایطِ جسمی و روحی اش، شرایط حاکم بر جامعه و درک خواننده از خویشتن؛ برداشت متفاوتی ازکتاب خواهد داشت. بهشون گفتم: شماها هم چه حرفایی می زنین، همین یک بار هم که کسی خوندتون برین خوشحال باشین. کتابا یه تکونی خوردن و گرد و خاکشون رو تکوندن. منتظر بودم که چیزی بگن، ولی انگار اعتراضشون رو با اون حرکت انقلابی نشون دادن. کُفری شده بودم از نگاه هاشون. دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم: بابا شما مثل اینکه از دنیا بی خبرین! هنوز خیلی ها حتی سواد خوندن هم ندارن. هر چی منتظر موندم دیگه باهام حرف نزدن. فکر کنم که یه کم زیادی عصبانی شدم. حالا می ترسم که شب بیان تو خوابم و بهم بگن: تو که نمی خواستی بفهمی نویسنده چی می گه، پس چرا کتابش رو خریدی؟ اگه می خواستی وقتت رو تلف کنی خوب این همه کار بیهوده هست که انجام بدی، مثلاً این همه فیلم بی سر و ته! این فکرا داره اذیتم می کنه. بالاخره تسلیم می شم، چشمامو می بندم و می رم سمت قفسه، همین طوری شانسی یکی رو برمی دارم و شروع می کنم به به یاد آوردن اون لحظاتی که داشتم اون رو می خوندم. شاید دیروز، شاید چند سال پیش. شاید شب بود، شاید صبح... فضا رو توی ذهنم کِش می دم تا برگردم عقب و یادم بیاد اون ثانیه هارو. در نهایت شاید بعضی سطرهارو دوباره بخونم. اینم یه جمعه ی متفاوت با یه تجربه متفاوت!
جمعه 2 اسفند1387 6:03 دقیقه بعد از ظهر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1390ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
انسانی را می شناسم که نام ندارد. لب ندارد، چشم ندارد و به همین ترتیب هیچ کدام دیگر از اعضای بدن را ندارد. ولی انسان است چون احساس دارد و منطق. اسمش را "تو" نام گذاری کرده ام. چند سالیست تو با من زندگی می کند. یک روز پرسه زنان در کوچه های ذهنم بودم که با تو آشنا شدم. یادم نمی آید چه زمانی بود که البته اهمیتی هم ندارد. آن زمان تو از من کوچک تر بود. آنچه من را مجذوب تو کرد آن است که تو مکان ندارد و حتی زمان هم ندارد. تو گاهی می تواند یک کودک بادبادک بدست باشد سرخوش و خرم با این خیال که با بادبادکش می تواند به آسمان برود و خدا را ببیند. تو در عین حال می تواند یک پیرمرد خردمند هفتادساله باشد با کوله باری از تجربه و دانایی. تو گاهی می تواند یک هم کار باشد در محیط کار که خسته است از زندگی روزانه اش به طوری که این را حتی از نوع منگه کردن کاغذ های گزارش هفتگی اش می توان دریافت. تو می تواند یک غریبه باشد در خیابان در نیمه شبی بارانی. یا حتی می تواند عاشقی باشد که بر لب معشوقش بوسه می زند و با این کار زمان را از گردش باز می دارد. تو می تواند پدر باشد یا مادر یا برادر یا خواهر. تو می تواند از هر ملیتی باشد. هر روز که می گذرد تو موقعیت ها و شخصیت های بیشتر و بیشتری خواهد بود. گویی که هر بار که لیوان چای بدست و لم داده بر صندلی در حال تفکر هستی، تو را می بینی که در کنارت است. و تو تنها با دانستن اینکه "تو" در کنارت است با اطمینان خاطر بیشتری نتیجه می گیری از تفکراتت و یا احساساتت را آن گاه که باید حرس می کنی تا در فصل و زمان مناسب رشد یابد. تو حرف نمی زند، تو شاید یک فرمول شیمیایی باشد که با ترشح شدنش در فضا به تو می گوید که آیا نیازی به تفکر بیشتر هست یا نه. بودن "تو" گاهی اوقات شدید تر می شود و آن زمانی است که تو در شرایط جدیدی هستی که تا کنون نبوده ای و تصمیم گیری در آن شرایط دشوار است. تو می تواند در قالب شرایط و یا انسان ها مانند آینه رفتار کند. شاید هدف از آفرینش هر انسان علاوه بر دیدن طلوع هر باره ی خورشید پس از سیاهی شب این باشد که من روزی تبدیل به "تو" شود...تبدیل به ادراک.
3 سپتامبر 2011 3:03 دقیقه نیمه شب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
پدربزرگ
یک روز گرم تابستانی بود. درست مثل امروز. آمدی با یک سینی پر از کاسه. پرسیدم کاسه ها برای چیست؟ پاسخت لبخندی بود از ته قلب. همان لبخند همیشگی ات بر آن صورت با طراوت و آن سبیل های سفیدت. خندیدی و رفتی. فردایش بازآمدی با سبدی پر از مهربانی. مهربانی ها را بین همه تقسیم کردی و باز رفتی. روز بعد آمدی با یک کیسه پر از جعبه های کوچک و بزرگ. به هر دوست و آشنا و غریبه ای یک جعبه دادی و گفتی این ها خاطره اند. سال ها بعد هر روز مرا مرور کنید با باز کردن جعبه ها. این همه سال، این همه ثانیه آمدی و رفتی و هر بار سوغاتی با خودت آوردی. و حالا قاصدک خبر آورد. حالا بعد از این همه سال می روی با کاسه هایی که پر از دل هایمان است. پیرمرد، آخر این رسمش نبود که خاطراتت را جا بگذاری و دل هایمان را با خودت ببری...
برای تو که اسمت را با افتخار پدربزرگ صدا می زنم...
25 آگوست لعنتی 2011 9:27 دقیقه شب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
خسته و بی پناه، پرسه زنان در کوچه باغ های زندگی. گریزان از زندگی. در انتظار یک لبخند، یک نگاه، یک ثانیه طولانی. می دانم هستی. می دانم می خندی. می دانم می بینی. می دانم هنوز هم نوازشم می کنی. ولی چه کنم، دلتنگم. دلتنگ آن همه روزها که رفتند و حالا چشم به راه ثانیه ای هستم. چه کنم هنوز هم در کوچه های ذهنم، تو را می جویم. چه کنم هنوز در آینه زندگی به دنبال گاهِ یک نگاهت می سوزم. نمی دانم تو چه طور طاقت می آوری این همه را. ولی می دانم حالت از ما بهتر است. چه خیالی از این آبی تر، چه میراثی از این بالاتر. ولی چه کنم دلتنگم. دلتنگ آن همه سادگی که در این قلب هایی که دیگر به سنگ مانند، نمی یابم. هنوز هم بوی عطر تو با نسیم صبحگاهی پُر می کند تمام مَرغزار خاطرات آن دوران را. چه کنم بی تو چیزی در این دنیا کم است، این را همه می دانند، حتی اگر بخواهند برای دل خوشکُنَک من خَم به اَبرو نیاورند. ولی ما را همین بس، که تو هستی و ما نیستیم. می دانی؛ من هنوز هم هر روز صبح از میان این همه خاطره های رنگارنگ و ریز و درشت، خاطرات تو را بیرون می کشم و در میان اشک هایم، غسل تعمید می دهم تا مبادا به کُهنگی تعبیرشان کنند. چه کنم منم و این دستان ناتوان و گرمی این خاطرات...
یک شنبه 20 بهمن 1387 1:55 دقیقه بعد از ظهر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
سال هاست که می دانم نور تشکیل شده است از هفت رنگ منحصر به فرد. حتی یک بار به چشم خودم دیدم که چگونه یک منشور رنگ ها را تفکیک می کند. چیزی در درونم می پرسد که آیا اگر هفت رنگ را با هم جمع کنیم شاهد استحاله ی رنگ ها به بی رنگی خواهیم بود؟ دوست دارم این گونه تصور کنم که آری، خواهیم بود. ای کاش انیشتین و ماکسول و کوپرنیک زنده بودند تا با بیان کشف بزرگم متحیرشان می ساختم. دوست دارم این گونه تعبیر کنم که هر پرتو نور یک مشکل است. یک دریچه به سوی ماورای امروزم. نردبانی از سکون تا حرکت. دوست دارم این گونه تعبیر کنم که هر رنگ یک بعد مجزا از آن مشکل است که من باید کشفش کنم. دوست دارم این طور تعبیر کنم که منشور چیزی نیست جز اندیشه. دوست دارم این طور تعبیر کنم که دانش، تخیل و تجربه سه یالِ این منشور هستند. دوست دارم این گونه تصور کنم که آن هنگام که رنگ ها را وادار به در هم آویختن کنی بی رنگی را ساخته ای. که مشکل را بی رنگ ساخته ای. که منشور عریانی را پدید آورده ای. که اندیشه ات را رها کرده ای. حال که در دنیای رنگ ها، بر رنگین کمان هستی برای فرار از نیستی سوار هستم، در فاصله ی عبور از رنگ ها لحظه ای، ثانیه ای، لبخندی می زنم از فراسوی رنگدانه ها. اکنون زمان آن است که جرعه ای از فنجان قهوه بنوشم...
دوشنبه 4 خرداد 1388 1:09 نیمه شب
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
نطفه ی عشق
ثانیه ای کافی بود تا در غفلت روزمرگی و به دور از هیجان آدمیت جرقه ای اتفاق بیافتد. آمیزش نگاه ها کافی بود تا نطفه ای در درون قلبی شکل گیرد. نطفه ای که رشد کرد تا در لوای ثانیه ی بزرگ دیگری تولدش را جشن بگیرد. روزها با هجمه ی سرسام آورشان گذشتند و نطفه کم کم نیازش به مراقبت و تیمار بیشتر شد. با خودش دسته گلی آماده کرده بود از گل های خیالی تا با لحظه ی تولدش تقدیم به والدینش کند. اما تازگیِ کلمات و طراوت احساس رفته رفته گرفتار عادت شد و به قامت فراموشی سپرده شد. نطفه در خیال خودش و در آرزوی لحظه ی تولدش هر روز دسته گل را آبیاری می کرد تا اینکه پرتوهای دو نگاه از هم گسسته شدند. لرزش عجیبی سرتاسر وجودش را در برگرفت. سیاهی شعله کشید و تمام هستش، نیست شد. نگاه ها دور شدند بی آنکه بدانند روزی نطفه ی عشقی در درون قلبی شکل گرفته بود. حالا نطفه ی عشقی مانده سقط شده، دسته گلی خشک شده در درون دو قلب و دو نگاه غریبه.
12 ژانویه 2011-01-12 8.35 دقیقه شب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
مثل هیچ کس، مثل خودت
فریاد ثانیه ها را نمی شنویم و در پس آنچه عدالت می نامیمش نفرین گویان سال های عمر را بدرقه می کنیم. بی آنکه ببینیم، چشم می بندیم و باز می کنیم؛ تنها حرکتی غریزی. بی آنکه بشنویم، حرف می زنیم، نظر می دهیم، فرو می ریزیم؛ تنها برای اینکه هر از گاهی یادآوری کنیم که هستیم. بی آنکه فکر کنیم، بی آنکه تلاش کنیم؛ خواهان تندیسی طلایی از زندگی هستیم، زندگی آرمانی؛ تنها میلی پُر از بی میلی به جاودانگی. بی آنکه دوست بداریم نوازش می کنیم، نوازشی رنگارنگ؛ تنها بهانه ای برای اینکه نوازشمان کنند. بی آنکه عشق بورزیم دستانی را می فشاریم، پر از هیچ؛ تنها برای ارضای غریزه. ماشین تولید مثل یا عشق. احساسات افلاطونی یا عقده های اُدیپ. روزمرگی یا توهمی از زندگی. شنیدن آواز پرنده تیک تاک یا شنیدن آهنگ های کلاسیک روی صفحه گرامافون. دیدن انسان ها یا ندیدن مترسک ها. دیدن به سان برگ یک درخت که آرزوی دیدن آفتاب در سر می پروراند. شنیدن به سبک درخت ناروَن، دور از غوغای خش خشِ برگ های خشکیده ی زندگی. زندگی به سان مورچه ای که به اندازه میلیون ها انسان که هرگز زندگی نکرده اند؛ زندگی می کند. دوست داشتن به سان شاخه گلی که هر از گاهی نیاز به آبیاری دارد تا جوانه بزند. نوازش به سان پرتوهای آفتاب که هر صبح، بی هیچ چشم داشت، بر بدن عریان تک تکِ برگ ها دست می کشد. عشق ورزی به سبک خودت، آنکه منحصر به فرد است، آن که اگر نباشد توازن دنیا به هم می خورد. درک هیچ، درک کمال است. درک مترسک، درک انسان. آن زمان که زندگی را درک کنی، خواهی دید که زندگی از ازل تو را فهمیده است. بازی را که آغاز کنی، عناصر بازی را از پیش آماده خواهی یافت. ذهن انبار متروکه ی خاطرات و افعال و افکارِ بالقوه ای که انتظارِ فعلیت می کشند، نیست. چشم ابزار حسرت نیست. گاهی اشکی باید در کلبه تنهایی، تا بشویی غبار این همه تزویر و این همه کینه. گاهی پشتی باید، تا به دوش کشی این همه رنگ را. گاهی بخششی باید، بی چشم داشت، باشد که دیگران نیز ببخشایند. گاهی غمی باید، تا که بازیابی این همه انبوهِ شادیِ پراکنده در فضا را. گاه فضا را باید شکافت. گاه باید سکوت را خرید. گاه باید اندیشه ای خلق کرد. گاه باید در آفتاب سوزان ایستاد تا سایه ای ساخت. گاه باید صبر کرد تا آفتاب طلوع کند. گاه باید پیامبر خویش باشی تا آیه ای (نشانه ای) منحصراً برای تو نازل آید. گاه نباید شک کرد. باید خویشتن بود در همهه ی صورتک ها. مثل هیچ کس، مثل خودت.
یک شنبه 27 بهمن 1387 11:21 دقیقه شب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مهر1389ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
سوء تفاهمی به نام آزادی
صدای تق تق، هارمونی عجیبی با روح بزرگش داشت. گویی که در هر دو چیزی در حال شکستن باشد. لحظه ای مکث می کند و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد دوباره مشغول کوبیدن می شود. کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و اهالی خیابان هشتم هم از کار روزانه و طاقت فرسا به خانه هاشان بازمی گشتند. مرد میانسالی با هیبت یک مدیر یا کارمند یا چیزی در همان حدود، با شنیدن صدای تق تق شروع به غر غر کردن کرد و از آنجا دور شد. زن چادر به سری که دست بچه اش را گرفته بود، نگاه دزدانه ای از زیر چادرش کرد و قدم هایش را بلندتر برداشت و پسربچه را هم با خودش می کشید. پسربچه کمی مقاومت کرد ولی در نهایت تسلیم نگاه خشن و معنادار مادرش شد و شروع به دویدن کرد. ساعاتی گذشت. شب هم خودش را آماده وقوع اتفاق نادری می کرد. کم کم هوا هم رو به روشنی می گذاشت که آخرین تیر چوبی را نیز در جای خودش نصب کرد. با خودش گفت: آزادی اتان مبارک اهالی خیابان هشتم. این را گفت و چشمانش را بست. فردا صبح اهالی خیابان هشتم طبق معمول هر روز، صبح را با انداختن دانه های شنی داخل ساعت های شنی اشان شروع کردند. هر کس مثل روزهای قبل به مسیر پیچ در پیچش در بین شن ها ادامه می داد. تقلا کردن در میان انبوه شن ها. و در این بین تنها پسر بچه بود که هنگام عبور از خیابان نگاهش به نقطه ای کوبیده شد. به تیرهای چوبی ای که به مثابه ی زندان مرد میانسالی را در حالی که چمباتمه زده بود، بلعیده بود.
19 مارچ 2010 12:47 نیمه شب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روزگار غریبی است. آدمیان به اشتباه آموخته اند که پیچیده ببینند، پیچیده تصمیم بگیرند و پیچیده زندگی کنند. حال در این میانه انسان لالی پیدا شده است تا یادآوری کند زمانی که اجدادمان "آدم و حوا" ساده می دیدند، ساده تصمیم می گرفتند و ساده لذت می بردند. و البته این رسالت مانند آن است که وظیفه بردن پیغام از یک کشور به کشور دیگر را بر دوش یک گنجشک پیر بگذارند!
|
| آرشیو موضوعی |
|
نوشته هایی که دوباره می خونم تا یادم نره! |
| پیوندها |
|
بلندی های بادگیر بومرنگ موش کاغذخوار پیرمرد و دریا داریونا ترانک ها و گاه نوشت های شخصی فردین دست نوشته هاي يك مترسك دو قاشق هوای تازه بازیچه مینیمال نوشت های من |
|
RSS
|