تبليغاتX
نوشته های مضحک یک آدم معمولی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


نوشته های مضحک یک آدم معمولی

و شاید مرگ عقوبت گم کردن لهجه کودکانه زندگیست...

       

از صبح تا شب

 

از صبح تا شب کنار خیابون ایستادی و در حال انجام وظیفه هستی، بدون این که کسی بهت بگه دَستت درد نکنه، یا ازت احوالپرسی کنه. به خاطر نوع کارِت آدم های زیادی رو در طول شبانه روز می بینی و باهاشون سر و کار داری. از پیر گرفته تا جوون. مرد یا زن. دکتر یا یک آدم بی کار. از بین همه خلایق، تنها این گربه های ولگرد هستند که توجه خاصی بهت می کنند. اونا هم اگر به خاطر منافع خودشون نبود حتی از چند متری تو هم رد نمی شدند. همه چیز کسل کننده. بی روح. بی هیجان. ترجیح می دادی یک قاب عکس بودی و بخشی از خاطرات یک زندگی رو در خودت جای می دادی. یا یک وسیله بازی، تا شاید گرما و شوقِ بازی بچه ها توی پارک به تو دلیلی برای موجودیت می بخشید. چیزی که زیاد داری وقته. پس کاری  نداری جز این که تمام مدت افسوس بخوری. افسوس به خاطر دستی که تو رو به وجود آورد. و یادت می آید که روز تولدت، به جای بوسه زدن بر آن دستان، با عصبانیت شدیدی آن ها رو گاز گرفتی. در جواب فحش شنیدی و چند تا لگد هم نوش جان کردی. اون روز، تنها روز به یاد ماندنی زندگیت بود، تا این که اون اتفاق تاریخی رُخ داد. یکی از شب های زمستان بود. احتمالاً شب یلدا. نیمه های شب بود و همه جا ساکت و تاریک. پسرک ولگرد خیلی نا اُمید به نظر می رسید. نزدیک تو اومد. همین طور که نزدیک تر می اومد، سردی بدنش رو بیش تر احساس می کردی. وقتی بهت رسید، در مقابلت ایستاد، لحظه ای مکث کرد و بعد به آرامی به جستجو پرداخت. تکه های مقوا و چند تکه چوب پوسیده رو برداشت. انگار که تمام دنیا رو بهش داده باشند. همه اون خِرت و پِرت ها رو کُپه کرد کِنارت و اون کوه کِرِم رنگ رو آتش زد. تا صبح کنارت ماند و گرم شد. چیزی ازش نپرسیدی. ولی خیلی خوشحال بودی که نا اُمیدی کسی رو به امید تبدیل کرده بودی. کاری که تو کردی رو شاید آدم های خوب هم به سختی بتوانند انجام دهند: تبدیل یک نا اُمیدی به یک اُمید. تا قبل از اون اتفاق فکر می کردی تو فقط یک سطل آشغال ساده کنار یک خیابان پر جمعیت هستی.

 

شنبه 19 بهمن 1387

3:14 دقیقه نیمه شب

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر| |

 

برای اولین بار

 

تلاش کرد تا ابروهای در هم رفته اش را از هم بازکند. بغض نترکیده اش را در گلو فرو برد، درخت کهنسال سکوتش را تکانی داد و رو به روی آینه ایستاد و با ژست یک کارمند معمولی رتبه پایین گفت: حال من خوب است. آینه با تاخیری ملموس حرکات لبش را بدون کم و کاست تقلید کرد. از دستشویی عمومی بیرون آمد و وارد همان خیابان همیشگی، با همان شلوغی همیشگی شد. صدای وز وز مگسی در کنار گوشش آزارش می داد. لحظه ای ایستاد، مگس هم از سرعتش کم کرد و در اطراف گوشش به پرواز پرداخت. صدای گنجشک های درخت انجیر توجه اش را جلب کرد. دوباره به راه افتاد. دست هایش را در جیب شلوار پارچه ای مشکی رنگش کرد و در حالی که صدای گنجشک های درخت انجیر را زیر لب زمزمه می کرد، مسیرش را به سمت کوچه ی باریکی تغییر داد. خانه ها همه یک دست ساخته شده بودند و نمای سیمانی شان کمی توی ذوق می زد. آب باران رد سفیدی بر روی بعضی دیوارها انداخته بود و فضا را از یکنواختی درآورده بود. در گوشه ای، پیر زنی از پنجره طبقه دوم یک خانه قدیمی سرش را بیرون آورد و به بچه هایی که در کوچه مشغول بازی بودند فحش داد. بچه ها چیزی در گوش هم گفتند و شروع کردند به خندیدن. خنده هایشان با باز شدن در خانه و آشکار شدن صورت چاقو خورده ی مرد چهار شانه خشک شد. همه سرشان را پایین انداختند و با صدایی آهسته ولی حاکی از ادب، سلام کردند. مرد جوان حتی رویش را هم به سمت آن ها برنگرداند و به سمت خیابان اصلی به راه افتاد. در راه به مردی که از گوشه ی کوچه رد می شد، تنه ای زد و نگاه مغرضانه ای هم به او کرد و رفت. به سر کوچه که رسید لحظه ای ایستاد و پول های داخل کیف مرد اول را شمرد. بلافاصله به راه افتاد و به سمت قهوه خانه رفت. با ورودش سکوت همه جا را فراگرفت. به سمت میز همیشگی اش رفت. پیرمرد قهوه چی دست به سینه در کنار میزش حاضر شد. لحظه ای بعد، پیرمرد به سمت سماور می رفت و مرد جوان هم از جایش بلند شده بود و به سمت دستشویی می رفت. کارش که تمام شد؛ آبی به سر و رویش زد. سرش را که بالا آورد، آینه گفت: حال من خوب است. با تاخیری چند ثانیه ای، مرد حرکاتِ لبِ تصویرِ در آینه را تکرار کرد و برای اولین بار شروع به گریستن کرد.  

 

دوشنبه 9 نوامبر 2009

1:21 دقیقه نیمه شب

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر| |

               

بهشت از نوع معمولی

 

مورچه ای در گوشه اتاق مسیرش را از روی زمین به روی دیوار تغییر داد و مست و خوشحال از این تغییر، راهش را پی گرفت. تنها شاهد این ماجرای بزرگ، عکس العملی جز یک پلک زدن ناچیز از خود نشان نداد. و در ادامه رویش را به سمت عقربه های ساعت که با هر قدمشان در دایره، حضور او را عربده می زدند، گرداند. بدون هیچ عجله ای به تماشای مسابقه کسل کننده عقربه ها نشست. انگار که کاری جز چشم دوختن به این گذشت زمان ابلهانه که آشکارترین خصوصیت طبیعت است ولی از دید همه پنهان؛ نداشته باشد. بیرون از اتاق غوغایی بر پا بود. همهمه صداها به قدری شدید بود که برای تفکیکشان بایستی لحظه ای کَر باشی تا بتوانی بشنوی. صدای قهقهه و ناصدای شیون. آوای آواز و ناآوای ناله. آهنگ دعا و ناآهنگ نفرین. صداها مانند تارهای طناب در هم تنیده شده بودند. وحشت کرد. ترس در لا به لای رویاهایش رخنه کرد. خون رگ هایش شروع به جوشیدن کرد و با گذشت هر ثانیه، عقربه ها مانند خنجرهایی در پهلویش فرو می رفتند. مُستاصل و درمانده نگاهش را از دایره دزدید. به جستجو در وَرای آینه پرداخت. چشم های خسته اش را بست. چشم هایش را که باز کرد تبدیل به مورچه ای شده بود که سرمست مسیر روی دیوار را می پیمود.

توضیح: اینجا منظور از شاهد یه آدم بود نه یه مورچه!! آدمی که طی یک دگردیسی به مورچه استحاله پیدا می کنه. البته دوباره توضیح بدم که این یک داستان علمی تخیلی نیستا!! منظور از دگردیسی استحاله درونیه یا شاید بشه گفت گذر به یه بعد بالاتر یا ساده شدن در حد یه مورچه (که البته سخته!)!!

پ.ن: برای توضیحات بیشتر به دفترچه داخل بسته بندی مراجعه کرده و یا در ساعات اداری تماس حاصل فرمایید!!

 

شنبه 31 مرداد 1388

1:53 دقیقه نیمه شب      

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |

                            

معجزه ساعت 2.42 دقیقه

 

ساعت 2.42 دقیقه بعد از ظهر روز شنبه معجزه ای به دست من رخ داد. به پشتی تختم لم داده بودم و لیوان چای در دستم بود، از قاب شیشه ای چشمانم به حیاطی که داشت زمستانی کسل کننده را تجربه می کرد خیره شده بودم. این درخت کهنسال انار بود که با انبوه شاخه هایش ذهن مرا دزدیده بود. شاخه های درخت به مانند دستانی بودند که انگار کسی آن ها را شکسته و بعد خودشان با تحمل دردی-احتملاً این فقط نظر من است- جوش خورده اند. انگار هر بار که دستش شکسته شده بود در تلاش برای زنده ماندن، شاخه ای دیگر را به این جهان فراخوانده بود تا تجلی شوق به زندگی باشد. نگاهم را از درخت دزدیدم و به آسمان ابری که مثل چتری بالای سرش بود دوختم. یک دست خاکستری. حتی دانه ی برفی هم نبود که دل خاکستری آسمان را بشکافد و برایمان از دل پرآشوب اش خبر آورد. نگاهم بدون سوال کردن از من، به حرکت خودش ادامه داد. به درخت کاجی که واژه ای جز تنومند قادر به توصیفش نیست، رسیدم. حیران از این که چه جهانی درون این موجود چوبی پیر در حال سپری کردن زمان است، نگاهم به چیزی گره خورد. جهانی دیگر. تلاقی دو جهان. معمولی بود. بی صدا. آرام. کلاغی بود بر بلندای درخت کاج. پیر یا جوانش برایم مهم نبود. مهم این بود که آرام بود. آرام و بی حرکت. کلاغ ها معروفند به خواندن اُپرا، آن هم با آن صدای افتضاحشان-احتمالاً یک کلاغ فکر می کند که انسان ها چه قدر بد صدا هستند- ولی کلاغ من انگار چیزی را می کاوید. وقتی برای مدت طولانی 3 دقیقه بهش خیره شدم، انگار که فهمیده باشد کسی دارد نگاهش می کند، خجالت کشید و رویش را برگرداند. این معجزه ای که بود که من خلق کردم. احتمالاً اگر من در آن ساعت روز، لیوان چای به دست، روی تخت لم نداده بودم و به بیرون نگاه نکرده بودم؛ هیچ کس نمی فهمید که کلاغ ها هم غمگین می شوند. درست در همین لحظه ی رویایی، از امتداد گوشه بالایی سمت چپ درخت؛ ابرها کنار رفتند. کمی نور بیرون زد. شدت نور بیشتر و بیشتر می شد، تا جایی که مردمک هایم را سوزاند و من مثل کسی که دارد به سفری می رود که دلش نمی خواهد، و فقط منتظر است تا کسی بگوید نرو؛ رویم را برگرداندم تا به سفرم بروم. راز آن همه نور را نفهمیدم. احتمالاً کسی در جای دیگری از این شهر مرده، معجزه ی دیگری را سبب شده بود. احتمالاً معجزه ی ساعت 2.45 دقیقه. 

 

شنبه 12 بهمن 1387

2.42 بعد از ظهر 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |

      

وقتی همه جا تاریک می شه

 

وقتی همه جا تاریک می شه، من کوله پشتی خودم رو برمی دارم و می رَم یه جای دور. خیلی دور. تو کوله پشتی من همه چیزای بزرگ و کوچیک جا می شن. از آدما گرفته تا مکان ها، حتی زمان ها. وقتی به اون جای دور رسیدم، یه گوشه ای برای خودم پیدا می کنم و می شینم، چراغ قلبم رو روشن می کنم تا بتونم توی کوله پشتی رو بگردم. همیشه اولین چیزی که بر می دارم یه صفحه ی گرامافون قدیمیه. آهنگ هاش رو خودم ساختم، شاعر و خواننده هم خودم بودم. با اینکه تا الآن بارها بهش گوش دادم ولی هر بار برام یه تازگیِ خاصی داره. انگار که هر بار یه آهنگ جدید هم روش ضبط شده باشه. وقتی همه جا تاریک می شه، پر نور ترین چراغ، چراغ قلبمه. وقتی همه جا جَوِ سنگینی داره، سبک ترین چیز تو دنیا کوله پشتیِ منه. وقتی هیچ کسی به هیچ کس اعتماد نمی کنه، من به صفحه ی گرامافونم و آهنگاش اعتماد می کنم. وقتی همه جا سرد می شه، من از توی کوله پشتیم یه دوست بیرون میارم و می شینیم دو تایی با هم اِنقدر حرف می زنیم و خاطره برای هم تعریف می کنیم تا من سرما یادم بره. حتی بعضی وقتا با هم دو تا چایی هم می خوریم. معمولاً بارون هم می باره و منو خیس می کنه. وقتی همه جا تاریک می شه، سنگین می شه، سرد می شه؛ من می رَم تا اون دور دورا و بعدش با یه لبخند بر می گردم.

 

پنج شنبه 15 اسفند 1387

1:35 دقیقه نیمه شب  
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط گنجشک پیر| |

        

دایره های بی نشان

 

در دهکده کوچک برف می بارید. شب بود و اهالی دهکده در کنج خانه هایشان کز کرده بودند و سرگرم لعنت فرستادن به سرمای زمستان بودند. دهکده در تاریکی فرو رفته بود و تنها کورسوی فانوس خانه ها اندک نوری بر امواج برف لغزان بر زمین می تاباند.

بی هدف در دهکده پرسه می زد. نفسش حتی فرصت نمی کرد از دهانش دور شود، بلافاصله یخ می زد. قدم هایش بر برف انباشته شده بر روی زمین فرود می آمد و آن را مجبور می کرد شکل پاهای برهنه اش را به خود بگیرد. در گوشه ای سگ ماده ای چنبره زده بود دور توله هایش تا مبادا معنی زمستان را زودتر از زمانی که باید، بفهمند. خودش می لرزید تا مبادا توله هایش سرما را احساس کنند. غریبه سرش را پایین انداخته بود و ردپا از خودش به جا می گذاشت. و لحظه ای بعد برف ردپایش را می پوشاند. مسیرش را به سمت سگ تغییر داد. سگ اما بی هیچ احساس خطری، تنها چشم دوخته بود به چشمان غریبه. نزدیک سگ که رسید، خم شد و کنارش نشست. از خورجینش تکه ای نان بیرون آورد و جلوی سگ گذاشت. سپس بلند شد و به مسیر بی هدفش ادامه داد. با خود اندیشید همه چیز می توانست برعکس باشد. من هم می توانستم سگی باشم و او یک دوره گرد خورجین به دوش. جغد پیری که بر شاخه درختی نشسته بود، سرش را چرخاند، خواست "هو هو" کند ولی به احترام این اندیشه سکوت کرد. غریبه از جایش بلند شد، ایستاد و رو به آسمان کرد. چشم هایش را بست. دانه ی برفی بر روی پلک هایش آرام گرفت و ذوب شد. دانه ای دیگر و همین طور دانه های دیگر. قطره های ذوب شده از دو پلکش سُر خوردند پایین. لبخندی بر صورتش نقش بست. غریبه دست هایش را باز کرد و شروع کرد به چرخیدن. دیوانه وار می چرخید و می خندید و اشک می ریخت...جغد تصمیم گرفت دیگر هیچ وقت "هو هو" نکند...

 

دوشنبه 12 اکتبر 2009

11:48 دقیقه شب      

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 6:4 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |

من نمی دونم چرا حواس پرت شدم این قدر؟

پست قبلیم رو زدم پاک کردم!!!! و این دومین بار در طول ۲ هفته گذشته است که این اتفاق می افته!!!! دارم پیر می شم.


 دوباره گذاشتم (بالا)

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |

                     

لال بود، فقط همین!

 

خورشید روزها بر دنیا می تابید و شب ها جورش را ماه می کشید. دریاها عطش زمین را فرو می نشاندند. جنگل ها عریانی زمین را می پوشاندند. آسمان هم که آبی بود. شهری بود متحد. وحدت در کثرت و کثرت در وحدت. یکپارچگی در تمامی زمینه ها. تنها مایه ی ننگ، فردی بود لال. همه مردم حرف می زندند و سخنان زیبا، زیباتر از رنگین کمان بر دامن آسمان، بر زبان می راندند ولی این نقطه ی سیاه بر دفتر سفید شهر، این آدمِ لال، اتحادشان را نقض می کرد. بارها سعی کرد حرف زدن را یاد بگیرد ولی کسی حاضر به شنیدن نبود. خواست بگوید من؛ گفتند مغرور است، سخنانش پشیزی نمی ارزد. خواست بگوید ما؛ گفتند چقدر سریع می خواهد هم رنگ ما شود، پیشاپیش معلوم است که در آینده رنگ عوض خواهد کرد. گفت: زندگی؛ گفتند تو مایه ننگ زندگی هستی، این تو هستی که یکپارچگی زندگی اِمان را بر هم زده ای. گفت: تفکر؛ گفتند فکر می کند داناتر از ماست. گفت: تعقل؛ گفتند اگر داشتی که لال نبودی. گفت: وفاداری؛ گفتند ما خود آموخته ایم که چگونه به هم وفادار باشیم، تو فکر خودت باش که کسی را نداری به تو وفادار باشد؛ چون تو لال هستی. گفت: عشق؛ گفتند هوسباز است. گفت: دوستی؛ گفتند تو دشمن ما هستی. گفت: سخن؛ گفتند هرچه ما می گوییم. لبخند زد؛ گفتند می خواهد احساساتمان را برانگیزد. غمگین شد؛ گفتند چه متظاهرِ حیله گری است. سکوت کرد؛ گفتند بازی را باخته است. پس از ثانیه ای مکث، گفت: حس پوچی؛ همه یک صدا گفتند بالاخره فهمید. همه سوت می کشیدند و هورا می گفتند. موجی از خوشحالی شهر را در برگرفته بود. جشن و پایکوبی در همه جا حرف اول را می زد. ماه در خورشید، و خورشید در ماه، در هم پیچیده بودند. مردم با اشتیاق، منتظر واقعه ای بودند. منتظر آرمان شهر، آنچه وعده داده شده بود. برگی که از درختی اُفتاد، هیچ کس نفهمید، حتی خودِ درخت. و دقیقه ای بعد؛ آدمک که خود را حلق آویز کرد، هنوز خورشید بر دنیا می تابید.

 

یک شنبه 27 بهمن 1387

2:21 دقیقه بعد از ظهر

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |

           

پرواز بر فراز صداقت

 

1- نبرد

آن هنگام که وجودت را آماج حملات کلمه های بی رحم، جمله های سنگدل، باورهای آغشته به شک یافتی اندک صداقتی را که برایت از دوران کهن خوبی ها و سادگی ها باقی مانده است بردار و بگریز. بگریز که این باورها همچون خنجرهایی هستند زهر آلود که شک از تیغه هاشان می چکد. خنجرهایی که تیغه هاشان با دقتی وصف ناپذیر دندانه دندانه تراش خورده اند. دندانه هایی که بی شک صداقتت را نشانه رفته اند. صداقتی که بارها کشته شد. صداقتی که بارها نادیده انگاشته شد. بگریز ای فرزند! بگریز که تلاش تو برای بیان حقیقت بی فایده است. بگریز و گنجت را در نقطه ای دور افتاده پنهان کن که به دنبالت خواهند آمد.

 

2- جاده

مگر نمی بینی جهان دیگر ساده نیست. آخرین شاعر را مدت ها پیش کشتند و به خاک سپردند. مگر نمی بینی بر مزارش هر روز جشن و پایکوبی برپاست. مگر نمی دانی از آن همه قاصدک های ساده لوح گرزهایی وحشت آلود ساخته اند. از نوارهای رنگین کمان ریسمان ها بافته اند. از نجوای دل انگیز نسیم صبحگاهی دعانفرین ها سروده اند. مگر نمی شنوی دارند می آیند. بگریز.

 

3- دالان

گریزی از روی ناگزیری. گریزی از خویشتن به خویشتن. گریزی از قرن مدرن به روزگار آدم و حوا. می دانم ترسیده ای. می دانم که نمی دانی چرا صداقت را نشانه رفته اند. می پرسی مگر صداقت هدیه ای از جانب خداوند نبود؟ من پاسخ را نمی دانم. من سال هاست که در انتهای یک رویای کودکانه در کلبه ای از جنس مخمل زندانی شده ام. مگر نمی بینی بر دست و پاهایم غل و زنجیر زده اند. مگر نمی بینی عاقبت مرا. پس بگریز پیش از آن که در قلعه ی بی تفاوتی تا ابد زندانی ات کنند.

 

4- سفر

می پرسی خاطره هایت را چه کنی؟ آن چه را که می توانی با خودت ببری در کوله پشتی قدیمی ات بگذار و آن چه را که نمی توانی در پستوی ذهنت به فراموشی بسپار تا دست کسی به آن ها نرسد. و اما یک نصیحت: خاطرات خوبت را با خودت ببر. آن ها وزن کمتری دارند. خاطرات بدت را به فراموشی بسپار. عجله کن که صدای پای واژه های نامأنوس را می شنوم. عجله کن.

 

5- پل

چه شده؟ می بینم که مستاْصل و درمانده شده ای. نه! نباید نا امید شوی. رویاهایت، از رویاهایت کمک بخواه. از رویاهایت پلی بساز از قرنی به قرن دیگر. از رویاهایت قالیچه ای پرنده بباف و بر فراز آسمان پرواز کن. رویا اندوخته ایست تمام نشدنی. اسلحه ایست در مقابل شک.

 

6- بال

می بینم که پرواز می کنی بر فراز کوه ها و دریا ها و جنگل ها و البته آدمیان. می بینم که ذهنت مجالی برای غربال گری یافته است. می بینم که سخت مشغول غربال گری هستی. سرت شلوغ است. خودت را به جای آدمیان می گذاری و می سنجی رفتار احتمالی خودت را. می بینم که در سکوت پاک غمناکت غوطه می خوری. من فعلاٌ می روم. تو به کارت ادامه بده که نتیجه ای شگرف در انتظارت است.


توضیح: من این پست رو دیروز گذاشته بودم ولی موقعی که مشغول ویرایش بودم متاسفانه متن و تمام نظرات دوستان رو حذف کردم. می دونم که کسی حوصله نظر تکراری دادن نداره. خواستم یه معذرت خواهی کنم و بگم که نظراتتون جزو همون خاطره هایی هست باید توی کوله پشتیم بذارم.

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |

من،کلاس، و یک نقاشی!

 

امروز کلاس نقاشیه. منم مثل همیشه دفتر نقاشیمو بیرون می آرم، بعدش جعبه مداد رنگی و بعدش پاک کن. نه! پاک کن رو می ذارم توی جیبم. یه دوستی دارم که خیلی پیره، اون می گه، تو زندگی چیزای زیادی هست که باید پاک بشه، پاک کن رو نگه می دارم برای اون موقع. دفترم پر از نقاشی های رنگارنگه. دفتر نقاشیمو ورق می زنم تا یه صفحه ی سفید پیدا کنم. همین طور که دارم یواشکی، طوری که معلم نبینه می خندم، چشمامو می بندم و اولین چیزی که می آد تو ذهنم رو برای موضوع انتخاب می کنم. توی جعبه ی مداد رنگی دنبالِ آخرین رنگ می رم. مداد سیاهم رو بر می دارم و شروع می کنم به کشیدن. مثل آدمی که از قطحی جون سالم به دَر برده و چشمش به غذا اُفتاده، با ولع خاصی شروع می کنم به سیاه کردن کاغذ، اول از یه گوشه شروع می کنم و بعدش دیوانه وار بقیه ی صفحه. چند دقیقه بعد تمام صفحه رو سیاه کردم. سیاهِ سیاه مثل پرهای کلاغ! هنوز لبخندم رو روی لبام حس می کنم. برای چند دقیقه به تصویر سیاه روبه روم خیره می شم و تو ذهنم ازش عکس می گیرم. حالا وقت کشیدن قسمت دوم نقاشیه. پاک کن رو از جیبِ راستم بیرون می آرم و در حالی که چشمام رو بستم، شروع به پاک کردن صفحه ی سیاه می کنم. بدون این که حتی بخوام یواشکی از لایِ چشمام نگاه کنم، سعی می کنم  که تمام صفحه رو پاک کنم. می تونم لحظه به لحظه حس کنم که صفحه داره پاک می شه، هر چی بیشتر پاک می کنم، تصویر عکسِ خیالی ای که توی ذهنم گرفتم کم رنک تر می شه، تا جایی که تقریباً محو می شه. حالا وقت پرده برداری از اثر هنریِ منه. بدون این که تا سه بشمرم، با یه حرکت ناگهانی پلک هام رو از هم دور می کنم. اِنقدر از نتیجه ی کارم خوشحالم که یادم می ره توی کلاس هستم و فریاد می زنم و به هوا می پرم. همه برمی گردن به سمتِ من. وقتی هجوم نگاه های سرد و خشنِ بیگانه رو روی احساساتِ کودکانه ام حس می کنم، به آرومی سرمو پایین می اندازم و سر جام می شینم. معلم می آد بالای سرم تا نقاشیم رو ببینه. با دیدنِ یه صفحه سفید که فقط بعضی جاهاش-که از دستم در رفته- کمی خاکستری شده، عینکش رو روی صورتِ پر از چین و چروکش جا به جا می کنه و بدون اینکه عضله ای در اون صورتِ حجاری شده تکون بخوره؛ خودکار قرمزش رو از جیبِ کتش بیرون می آره و در پایین ترین جای صفحه، می نویسه: - صفر-. من همیشه از تقابلِ رنگ ها، به خصوص رنگ قرمز و سفید- بدون این که کسی بفهمه- می ترسیدم. زنگ مدرسه می خوره. دوستام به خاطرِ کشیدن یه خونه توی یه دشت، یا یه ماشین، یا یه کوه با چند تا پرنده، بیست گرفتن و من صفر. من امروز یه صفر گرفتم، ولی احتمالاً معلم نفهمید که من همه سیاهی های دنیارو یه جا جمع کردم و بعد پاکشون کردم. اون احتمالاً نفهمید که من بزرگترین جنگِ تاریخ رو کشیدم و خودم به تنهایی از وقوعش جلوگیری کردم. اون احتمالاً نفهمید که من قلب یه آدمِ بد رو کشیدم و بعد سفیدش کردم. اشکالی نداره که کسی درک نکرد، خودم که می دونم، من امروز سرِ کلاسِ نقاشی دنیا رو از سقوط نجات دادم.

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط گنجشک پیر| |


Design By : Night Skin